پرونده کدخبر: 75010 ارسال پرینت 7

رکنا: مردی که در انتظار اجرای حکم اعدام است، پشت میله های زندان از زندگی سخت در خانه پدری سخت گیر و معتاد تا قتل همسر مهربان و باردارش که در توهم شیشه ای مرتکب آن شده است، نوشت. سرگذشت این مرد همانند یک درد دل تنظیم شده است اما سرنوشتی عبرت آموز است.

از دوران کودکی تنها با فقر و بیچارگی دست و پنجه نرم کردم، پدرم چندان به زندگی وتربیت فرزندان خود بها نمی داد وهمیشه ایام با دوستان دوره گرد خود سرگرم مصرف مواد مخدر بود واین مادر بیچاره ام بود که یک تنه بار سنگین زندگی را به دوش می کشید.از قالیبافی تا رخت شویی گرفته ، همه کاری می کرد تا با هزاران بدبختی ورنج بتواند شکم دو بچّه خود را سیر کرده و چرخ زندگانی را به سختی بچرخاند. من وخواهرم ازهمان دوران کودکی فهمیده بودیم که با دیگر فرزندانی که دررفاه وآسایش زندگی می کنند وهیچ دغدغه ای جز درس خواندن و بازی های کودکانه ندارند ، بسیار تفاوت داریم. همیشه ایّام به آنچه دیگرهم نوعان و کودکان هم سن وسالمان داشتند تنها غبطه می خوردیم. هنوز هم یادم می آید روزهایی را که در پشت ویترین رنگارنگ مغازه ها ایستاده و ساعت ها به لباس های زیبا و دل فریب درون آن خیره می شدم. چه تلخ وناراحت کننده بود روزی که خواهرم در خانه برای خرید عروسکی ناچیز گریه سرداد و پدرم که گویی عجز و ناله خواهرم او را برای چند لحظه ای کوتاه از سراب مواد به سوی حقیقت زندگی روانه کرده بود، با کمربندی به جان دخترک معصوم افتاده وبه سان گرگی وحشی تمام پیکراورا با چنگال پلید خود زخم آلود کرد. مادرهمیشه مظلومم،هرچه داد و فریاد می کرد راه به جایی نمی برد ، هنوزهم پس ازگذشت سالیان طولانی، فریادهای بی دریغ مادرم در برابر جور و ستم بی انتهای پدر، لرزه براندامم می افکند. پدرم به راستی هیچ بویی از احساس وعاطفه نبرده بود و پنداری هیچکس در خانواده ما جز او، حتی حقّ حیات نیز نداشت وهمه می بایست در زیر پیکره استبداد گونه او نفس می کشیدیم. او، من وخواهرم را از فراگیری درس و رفتن به مدرسه باز داشت، بنابر این خواهرم در خانه سرگرم امورات خانه داری و من نیز در مغازه های بازار شهرمان مشغول به شاگردی کردن برای افراد مختلف شدم. تازه فهمیده بودم که زندگی چیست و تا پایان عمر باید با حقیقت تلخ زندگانی وتقدیر ناخوشایندم دست و پنجه نرم کنم. مثل برده ای هر روز غروب پس ازاتمام کار و بازگشت به خانه می بایست مزد روزانه خود را دودستی تقدمی پدرم می کردم تا به صلاحدید خودش در امورات مصرف مواد هزینه کند! دیری نگذشت که مادرم پس از مبتلا شدن به یک بیماری ناعلاج، برای همیشه ما را تنها گذاشت و به فراسوی آسمان ها رهسپار شد، مادری که دیگرزندانی ظلم وستم بی انتهای همسری سنگ دل چون پدرم نبود. پدرم بار دیگر ازدواج کرد و به ناگاه سایه نامادری بر زندگانی من و خواهرم افکنده شد ، خواهرم دیگر بزرگ شده و خواستگاران فراوانی داشت ولی پدرم سعی داشت که او نیز با فردی مثل خودش از دواج کند تا بساط مصرف موادش گرمتراز گذشته شده و در سراب بی انتهای خود بیشتر از پیش غوطه ور شود.

تا اینکه به ناگاه مرگ در خانه پدر را نیز زد و پدرم به دلیل مصرف بیش از حد مواد و گرفتار شدن به سرطان روده در یک روز پاییزی راهی سفری ابدی شد تا درآنجا به حساب و کتاب زندگانی خود پرداخته و به ناچار از خواب غفلت بیدار شود.

پس از رفتن پدر، ما نیز مجبور شدیم خانه ای را که درآن زندگی می کردیم، به دلیل آنکه مهریه نامادریم بود و قصد فروش آن را داشت، ترک کرده وراهی کوچه وبازار بشویم.

تا این که سرانجام به یاری یکی از اقوام توانستیم اتاقکی را به همراه خواهرم اجاره کرده ودرآن زندگانی را بگذرانیم و پس از اجاره نشینی، هردویمان مجبور بودیم برای تامین هزینه زندگانی کار کنیم. روزها همچنان می گذشت تا اینکه خواهرم با یکی از پسرهای اقوام ازدواج کرده وراهی خانه بخت شد. گرچه شوهرش چندان از اوضاع اقتصادی مطلوبی برخوردار نبود ولی همین که می دیدم مسولیت پذیراست و با مدیریت خواهرم، چرخ زندگانیشان چرخیده وچندان نیازمند کسی نیستند راضی بودم.

پس از چند سالی که از ازدواج خواهرم گذشت به پیشنهاد او من نیز تن به ازدواج داده و با دختری که همانند خودم طعم فقر را به خوبی کشیده بود ازدواج کرده وپس از مدتی نیز صاحب فرزند پسری به نام همایون شدم.

با تولد همایون سعی کردم تا به هرطریقی که شده مسیر زندگیم را تغییر دهم، چون دیگر دوست نداشتم به مانند خود وخواهرم، مهر فقر بر پیشانی فرزندم نیز سنگینی کند واو نیز به مانند من تن به هرخاری وپستی زمانه بدهد. اما چه کنم که به هر دری که می زدم فایده ای نداشت و گویی فقر و نداری با من زاده شده بود، با هزاران بدبختی و التماس این و آن را کردن برای ضمانت، توانستم وامی تهیه کرده و بوسیله آن یک مغازه میوه فروشی راه اندازی کنم، ولی پس از مدتی با توجه به کسادی بازار و نداشتن تجربه لازم، نتوانستم اقساط خود را به موقع پرداخت کنم و به همین دلیل ورشکسته شدم. سخت در تنگنای مالی قرار گرفته و دیگر نه راه پس ونه راه پیش داشتم، به همین دلیل دل به حرف های گمراه کننده فرشاد یکی از هم محلّی های پیشنهان داده و با او شریک شده و با یکدیگر شروع به خرید و شروع ضایعات کردیم، امّا پس از مدتی دریافتم که این تنها ظاهر کار است و در حقیقت فرشاد اجناس سرقتی را می خرد و با تغییری اندک در ظاهرآنها، همان اجناس را به قیمتی گران تر می فروشد. چند باری به او اعتراض کرده و به او گفتم که اینکار ما، کاری حرام وغیر اخلاقی است، امّا اوهمواره با خندهای تلخ گونه پاسخم را داده ومی گفت اگر می خواهی از این که هستی بیچاره تر بشوی باز هم دم از حساب و کتاب و حرام و حلال بزن! مگر تا به حال فردی را دیده ای که از راه حلال به جایی رسیده باشد! گرچه مایل به انجام کار کردن با فرشاد نبودم ولی چه کنم که چاره ای جزان نداشته وبه خودم قول داده بودم که سرنوشت شومی را که دیر یا زود در انتظار فرزندم بود، تغییر دهم .

روزها همچنان می گذشت تا اینکه فهمیدم همسرم ستاره بار دیگر باردار است، در ابتدا خیلی از این موضوع ناراحت شده ولی بعد به خودم چنین نوید دادم که خیالی نیست همان گونه که فرشاد گفت شرایط کسب و کارمان روز به روز بهتراز گذشته خواهد شد. اجناس سرقتی را از شهری خریده وبه شهری دیگر برده ودر آنجا آنها را آب می کردیم. دیری نگذشت که زندگیم کمی رونق گرفته وهمسرم نیز که نمی دانست حقیقت ماجرا چیست از این روند مطلوب بسیار خوشحال وهمایون نیز از امکانات خوبی برخوردا شده بود، امکاناتی که من در زمانی که به مانند او کودکی بیش نبودم ، همیشه ایام حسرت داشتن چنین امکاناتی را می خوردم. همچنان سرگرم کار بودیم تا اینکه روزی غافلگیرانه از سوی پلیس من و فرشاد به دلیل فروش اموال سرقتی دستگیر شدیم وخورشید فروزان زندگیمان به ناگاه روبه افول گذاشت وابرهای خاکستری بار دیگر برفراز زندگیمان سایه انداخت. من وفرشاد چند سالی به جرم سرقت به زندان محکوم شده و پس از سپری شدن دوران محکومیت، بار دیگر به همان خانه اول بازگشتیم. تا اینکه روزی فرشاد با من تماس گرفته و به من پیشنهاد فروش مواد مخدّر را داد. در ابتدا پیشنهاد او را نپذیرفتم تا اینکه با توجه به اوضاع نامساعد مالی، بار دیگر اسیر وسوسه های شیطانی فرشاد شده وپیشنهاد او را پذیرفته وبا یکدیگر شروع به خرید وفروش مواد مخدر کردیم. در اوایل کار تنها تریاک خرید وفروش می کردیم تا اینکه پس از مدّتی بازهم به پیشنهاد فرشاد و در راستای کسب سود بیشتر،دست به خرید و فروش شیشه هم زدیم.

فرشاد همواره بسیاراز شیشه تعریف می کرد و می گفت که عالم مصرف شیشه بسیار شگفت انگیز ورویایی است او شیشه مصرف می کرد و سخت وابسته به آن شده بود و هربار که در حال مصرف بود من را نیز به مصرف شیشه دعوت می کرد ومن نیز به قول فرشاد برای رهایی از رنج و درد روزگار و وارد شدن در دنیای رویایی وآکنده از لذت وارد دنیای مواد شیشه ای شده وخود را در کاخ آرزوهایم پیوسته خوشبخت وسعادتمند حس می کردم، تا اینکه رفته رفته معتاد به شیشه شده ودیگر نه تنها برای تامین هزینه زندگی بلکه برای تامین هزینه مصرفمم اقدام به خرید وفروش مواد می کردم.

دیری نگذشت که روزی خبر فوت فرشاد در اثر مصرف بیش از حد شیشه به گوشم رسید و با اینکه می دانستم که با مرگ او زنگ خطر دیر یا زود برای من نیز نواخته و به سرنوشت شومی دچار خواهم شد ولی گویی هنوز نیز در کاخ رویاها خود بوده وهمه چیز را از دریچه شیشه ای خود نگاه می کردم.

روزی همایون که روز به روز درحال بزرگ شدن بود برای خرید دوچرخه ای جدید، از من تقاضای پول کرد ومن نیز که آهی در بساط نداشتم از او خواستم که مدتی صبر کند ولی او به سخنم توجهی نداشت ومی گفت که بازهم به مانند گذشته به من دروغ می گویی وبرای تعویض دوچرخه به من پولی نخواهی داد و تو به دروغ گویی عادت کرده ای.

این سخنش بسیارآشفته ام کرد وبه همین دلیل او را در زیرمشت و لگدهای خود بسیار مورد نوازش قراردادم تا اینکه مادرش با هزان رنج وتلاش توانست او را از دست من رهایی داده و برای اینکه مدّتی از چشم من دور باشد، روانه خانه مادرش در روستا کند.

آن شب حالم خراب اندر خراب بود و دیگراز خود نیز نفرت داشته و پیوسته بازهم به همان کابوس همیشگی که چیزی جز فقر نبود فکر می کردم فقری که از دوران کودکی به هر دری زده ، راه رهایی ازآن را نیافته بودم و روز به روز حیران تر از گذشته در سراب زندگی خود غوطه ور می شدم. ساعتی از شب گذشته و ستاره خوابیده و من نیز بر طبق عادت معمول خود، سرگرم مصرف مواد شده بودم و برای اینکه بتوانم تا اوج رویاهای خود سفر کرده و کاخ های آرزوهایم را یکی پس از دیگری طی کرده و به سرایی آکنده از مروارید های گران قیمت والماس های نورانی در بستر گنج های ناپایان دست یابم ، بی نهایت دل به آتش وسوسه مصرف شیشه داده وسخت سرگرم راز ونیاز با توهمّات پیوسته خود بودم. تا اوج آسمانهای خیالی خود به پرواز درآمدم که ناگاه دیدم همسرم، ستاره، در لب پرتگاهی درحال سقوط است و بی صبرانه از من برای رهایی از سقوط کمک می خواهد، من نیز هنگامی که دریافتم جان ستاره در خطر است با چاقویی در دست به سویش گسیل شده وبرای این که همسرم باردارم را از دسیسه شیاطینی که درحال تسخیر قصرآرزوهایم وسقوط ستاره در دره های هولناک خود بودند، نجات دهم، چاقورا بر گلوی تمامی دیوهای شیطانی یکی پس از دیگری فروکرده وهمه آنها را از پای درآوردم تا ستاره همچنان پر فروغ بر پیکره وجودیم بتابد. تا اینکه پس از نجات ستاره سرانجام دریکی کاخ های زیبای خود در خوابی عمیق فرو رفتم وپس از چند روز ناباورانه بار دیگر وارد حقیقت زندگی شده ودریافتم که دیگر از کاخ های پی در پی آروهایم وآن همه گنجبهای بی پایان، خبری نیست که نیست!
آری، من در اثر مصرف بیش از حد مواد دچار توهّمات خطرناک شیشه ای شده و به جای اینکه شیاطین وسوسه خود را از پای درآورم ، وحشیانه، گلوی همسر باردارم را بریده وستاره و فرزند هشت ماه ام را در سراب حماقت های خیالی ونگاه شیشه ای خود، برای همیشه به دیار نیستی ومرگ فرستاده بودم. حالا روزها را به انتظار قصاص می گذرانم و دیگر پسرم همایون نیز که بسیار نقشه ها برای سعادت وخوشبختی او کشیده بودم نه تنها از کابوس فقر رها نشده بلکه از وجود پدری چون من که قاتل مادر باردارش لقب گرفته،سخت شرمگین است وحتی ازآوردن نام من نیز واهمه دارد.

نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره ومدد کاری اجتماعی:
مصرف ماده مخدر شیشه باعث ارتکاب جرائمی مانند قتل بر اثر توهم و سوءظن، جرائم خشن و تجاوز به عنف از سوی فرد معتاد می‌شود. ماده مخدر شیشه یک ماده محرک و از خانواده آمفتامین‌هاست و علاوه بر اینکه اعتیادآور است به‌شدت فرد مصرف‌کننده را دچار وابستگی فکری و روانی می‌کند. این ماده مخدر تاثیر مستقیمی روی سیستم عصبی فرد دارد.

متاسفانه مصرف شیشه در وهله اول با تجربه‌های بسیار لذت‌بخشی همراه است، به‌صورتی که شخص اعتقاد پیدا می‌کند که می‌تواند کنترل شده مواد را مصرف کند و از تجربه‌های لذت‌بخش آن بهره‌مند شود. این ماده مخدر باعث افزایش سطح هوشیاری می‌شود و در جوانان با افزایش ساعت بیداری، افزایش تحرک و کاهش اشتها همراه است. فرد پس از مصرف دچار غلیان شدید و زودگذر احساسات می شود، که در مصرف‌های بعدی این احساس کمتر می‌شود. شیشه علاوه بر اعتیادآور بودن، فرد مصرف کننده را دچار نوعی وابستگی فکری و روانی کرده ؛ وبرسیستم عصبی فرد، تاثیر مستقیم وبسیار ویرانگری دارد.

فرد معتاد پس از مصرف طولانی دچار حالت افسردگی و عدم‌کنترل احساس لذت در زندگی می‌شود. مصرف این ماده مخدر ابتدا باعث افزایش هوشیاری و انرژی، کاهش نیاز به خواب و افزایش تمرکز می‌شود اما با ادامه مصرف، فرد دچار فشار خون، زخم‌های بدن، تحلیل رفتن بافت، لاغری، خرابی دندان و لثه و آسیب‌های قلبی، رفتار تکانه‌ای و ناگهانی، پرخاشگری و بی‌قراری، بد بینی شدید به‌خصوص به خانواده، توهم و هذیان و گوشه‌گیری می‌شود.



خبرهای تصادفی

ارسال نظر

  • سمانه 0 0

    وای وای آخه این دیگه چه وضعیه.هر روز خبرها و فاجعه های هولناکی از مصرف شیشه و عواقب وحشتناک آن می شنویم.مسئولین ما باید تاکید می کنم باید یه مجازاتی رو برای استفاده کنندگان شیشه تعیین کنن تا شاید در آینده کمتر شاهد بروز این چنین جرائم هولناکی باشیم،