رکنا: این دختر آبرو و حیثیت خانوادگی مان را بین فامیل و آشنایان برده است. دیگر از رفتارهای خلاف عرف و شرع او خسته شده ام. خیلی تلاش کردم تا او از این کارهای زشت و زننده اش دست بردارد اما موفق نشدم. نمی دانم روش تربیتی من اشتباه بوده که دخترم به جوانی هوسران تبدیل شده است که همه چیز را فدای هوس بازی های خودش می کند. اکنون نیز پس از مدت ها جست وجو او را که از خانه فرار کرده بود، پیدا کردم و به کلانتری آورده ام تا مرا در حل این مشکل یاری کنید...

دختر 19 ساله که تا آن لحظه به سخنان پدرش گوش می داد و در گوشه اتاق کلانتری اشک می ریخت، وقتی در برابر نگاه های پرسشگر مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد قرار گرفت به تشریح ماجرای دوستی خیابانی خود پرداخت و گفت: در کلاس اول راهنمایی تحصیل می کردم که دچار افسردگی شدم چرا که رفتارهای دلسوزانه پدر و مادرم را نوعی رفتار سختگیرانه می‌دانستم که آزادی ام را سلب کرده اند.
در شرایطی قرار داشتم که می خواستم لباس هایی تنگ و کوتاه و با رنگ های غیرمتعارف بپوشم، اما پدرم از همه کارهایم ایراد می‌گرفت تا این که با شدت گرفتن بیماری افسردگی ام و به خواست پدر و مادرم تحت درمان روانشناسی قرار گرفتم. در همین ایام بود که برای رهایی از تنهایی بیشتر اوقات خودم را در فضای مجازی می گذراندم و با دوستانم در شبکه اجتماعی وایبر چت می کردم. وقت گذرانی با رایانه و شبکه های اجتماعی جزئی از زندگی ام شده بود تا این که در همین چت کردن ها با پسری آشنا شدم که ساکن تهران بود. مدتی از این آشنایی نمی گذشت که به یکدیگر علاقه مند شدیم و چت های ما رنگ و بوی عاشقانه گرفت.
دیگر به چیزی جز ازدواج با «شهباز» نمی اندیشیدم و او تمام روح و روان مرا تسخیر کرده بود. مدتی بعد از این آشنایی رایانه ای، او را دعوت کردم تا یکدیگر را در مشهد ملاقات کنیم. او هم خواسته مرا پذیرفت و ما در یکی از پارک های نزدیک محل سکونتم قرار گذاشتیم، اما آن روز وقتی به منزل بازگشتم فهمیدم که پدرم از ارتباط من و «شهباز» آگاه شده است این گونه بود که سرزنش های خانواده شدت گرفت و آن ها سخت گیری های خود را درباره من بیشتر کردند به طوری که گاهی اگرچند دقیقه دیرتر به خانه می‌آمدم باید کتک های پدرم را تحمل می کردم. این ماجرا زمانی حادتر شد که دیگر نمی‌توانستم به خاطر ناراحتی های روحی در کلاس درس حاضر شوم و مدیر مدرسه نیز غیبت های مکرر مرا به پدرم اطلاع داده بود. دیگر در خانه احساس راحتی نمی کردم به همین دلیل تصمیم گرفتم به همراه «شهباز» از خانه فرار کنم. مدتی به شهرستان محل سکونت مادربزرگم رفتم، اما با نصیحت ها و توصیه های اطرافیانم به منزل بازگشتم. با این کار دیگر اعتماد پدرم از بین رفته بود و من نمی‌توانستم بدون اجازه او حتی برای دقایقی از منزل خارج شوم . تا این که از سر لجبازی و برای اثبات خودم بار دیگر از منزل فرار کردم و نزد یکی از دوستانم رفتم. حالا هم از کارهای ناشایست خودم پشیمانم و دوست دارم به آغوش خانواده ام بازگردم تا ...


خبرهای تصادفی

ارسال نظر