یکی از بازپرس های زبردست پلیس شهر کوچکی در حال مطالعه پرونده هایش بود، که زنگ تلفنش به صدا درآمد نگاهی به ساعت دیواری انداخت عقربه ها عدد 11 را نشان می داد، مردی با صدای گرفته ای پشت خط بودو از قتل یکی از ثروتمند ترین مردان شهر خبر می داد.

بازپرس وقتی ماجرای این جنایت را شنید فهمید بزودی در شهر کوچکش هیاهویی خواهد شد، بلافاصله شال و کلاه کرد و به سمت محل جنایتراه افتاد. وقتی داخل خانه اعیانی مرد پولدار شد جسد ویرا در اتاق پزیرایی دید، مردی که پیش از او در آنجا حضور داشت با دیدن بازپرس خود را مدیر برنامه‌های مقتول معرفی کرد و گفت: صبح برای ملاقات مقتول آمده بودم که با جنازهاش مواجه شدم و فورا با اداره پلیس تماس گرفتم ...

بازپرس برای یافتن سرنخی به جست و جوی اتاق ها پرداخت و وقتی هیچ آثاری دست نیافت خود را به بالای سر جسد مرد پولدار رساند روی دو زانو نشست و به جسد خیره شد تا علت مرگ را با آثار برجای مانده در بدنش ببیند.هنوز به نتیجه ای نرسیده بود که چشمش به ساعت مچی گرانقیمتی افتاد و زمان ساعت مچی مقتول توجه اش را به خود جلب کرد، ساعت کار نمی کرد و عقربه ها روی عدد یازده متوقف شده بودند.

بازپرس حدس زد دلیل متوقف شدن ساعت مچی می تواند بدلیل برخورد شدید آن با زمین در زمان درگیری بین عامل جنایت و مقتول باشد و شکی نبود که ساعت جنایت را نشان می داد.

رو به مدیر برنامه های مقتول برگرداند وبا توجه به اینکه وی نخستین شخصی بوده که از همان خانه و در ساعت 11 تماس گرفته بود از جا برخاست لبخندی زد و بابیان اینکه قاتل همیشه اشتباه می کند وی را بازداشت کرد. ساعتی نگذشته بود که مدیر برنامه های مرد ثروتمند اعتراف کرد، بخاطر اختلافات مالی دست به این جنایت زده است.

خبرهای تصادفی

ارسال نظر