رکنا: وقتی چشام رو باز کردم، روی زمین افتاده بودم و درد شدیدی پشت سرم احساس می‌کردم. چیزی یادم نمی‌اومد و کمی گیج بودم. کل بدنم رو با طناب بسته بودن. اتاق بیش از حد تاریک بود و نمی تونستم چیزی ببینم. موسیقی عجیبی توی اتاق پخش می‌شد که همراه بود با صدای جیغ و ناله‌های گوشخراشی که به نظر قسمتی از موسیقی بود.

ترس وجودم رو گرفته بود و نمی‌دونستم چه اتفاقی در انتظارمه که یکدفعه نور قرمز رنگی اتاق رو روشن کرد. نور از پنجره شیشه‌ای بزرگی که روی دیوار بود، می‌اومد. به نظر می‌اومد که اونجا استودیوی ضبط موسیقی باشد. گوشه‌ اتاق پیانوی سیاه رنگی قرار گرفته بود و دو، ‌سه تا پایه نت از پشت شیشه دیوار معلوم بود. در و دیوار اتاق با ورقه‌های یونولیت و شونه تخم‌مرغ پوشیده شده بود. چند لحظه بعد، در باز شد و مرد بلندقدی وارد اتاق شد، موهای بلندی داشت و صورتش رو با نقابی پوشونده بود. سلام کرد و آروم کنارم نشست. پرسیدم: چی از جونم می‌خوای؟ خیلی بی‌حالت و سرد جواب داد: نمی‌تونم برات توضیح بدم ولی بعداً خودت می‌فهمی که برای مردن اینجایی نه حرف زدن.

بلند شد و از اتاق رفت بیرون و چند لحظه بعد با سطل بزرگی توی دستش بازگشت.

سطل رو بر عکس روی زمین گذاشت، رو به من کرد و گفت: چند روزی هست که غذا نخوردن امیدوارم زنده بمونی، سطل رو از زمین برداشت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. چیزی که زیر سطل بود، سه تا افعی بزرگ بود که توی هم می‌لولیدن. به مارها خیر شده بودم و چشم ازشون بر‏نمی‌دانستم. یکی از مارها هر لحظه به من نزدیک‌تر می‌شد. به زور آب دهنم رو قورت می‌دادم. مار، نزدیک‌تر اومد و تقریباً سه وجبی صورتم چمبره زد و آروم سرش رو به صورتم نزدیک کرد. شروع کردم به داد و بیداد کردن که یکدفعه از بلند گوهایی که روی دیوار نصب شده بود صدای مرد نقابدار رو شنیدم که می‌گفت: اگه تا دو دقیقه دیگه دوام بیاوری و نمیری، خودم مارها رو می‌گیرم و دخلشون رو می‌آرم، بعد شروع کرد به خندیدن. از پشت شیشه می‌تونستم ببینمش. دستش رو گذاشته بود روی شیشه و بدنش رو با ریتم موسیقی تکون می‌داد. از ته وجودم داد می‌زدم و می‌گفتم: از من چی می‌خوای روانی! ولی جز صدای خنده‌هاش چیزی شنیده نمی‌شد. بدن مار روی دستم می‌لغزید و به سمت صورتم بلای می‌اومد. دیگه نمی‌دونستم دارم چی می‌گم، فقط جیغ می‌کشیدم و بد و بی‌راه می‌گفتم. سرم رو کج کرده بودم، چشمام رو بسته بودم و بهم فشار می‌دادم که یکدفعه مرد نقابدار مار رو گرفت و داخل سطل انداخت. هنوز داشتم بهش فحش می‌دادم که خیلی مودبانه و آروم گفت: خوب تونستی دوام بیاری. دونه، دونه مارها رو گرفت و انداخت توی سطل و از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با سرنگ بزرگی تو دستش به سمت من اومد و با لحن آرومی گفت: الان همه چی تموم می‌شه. زیاد درد نداره.

پریدم وسط حرفش و گفتم: تو دیوانه‌ای، مریضی، مگه من چیکارت کردم که می‌خوای این بلارو سرم بیاری. گفت: هیچ‌چیز دردناک‌تر از این نیست که ندونی چرا داری مجازات می‌شی. من هم دلیل کارهام رو نمی‌گم تا با حس بدی بمیری. کنارم نشست روی زمین و گفت: اولش شاید کمی درد داشته باشه ولی خیلی زود خلاصت می‌کنه.

نوک سرنگ رو وارد بازوم کرد، درد و وحشت وجودم رو پر کرده بود و سر و صورتم رو عرق سردی پوشونده بود. وقتی به یاد دخترم افتادم، دیگه بد و بی‌راه نمی‌گفتم، ازش خواهش کردم و گفتم، دخترم منتظر منه. کمی بیشتر سرنگ رو فشار داد. شروع کردم به گریه کردن، دست خودم نبود، هق‌و هق گریه می‌کردم. سرنگ‌رو فشار داد و کل مایع زرد رنگی که توی سرنگ بود وارد بدنم شد. قلبم بشدت تند می‌زد، چشام سیاهی ‏می‏رفت و هر لحظه تارتر می‌شد.

دیگه از اون لحظه به بعد چیزی رو به خاطر نمی‌آرم، تا اینکه امروز وقتی چشام رو باز کردم، روی تخت خواب خودم بودم. اول فکر کردم که شاید کابوس دیدم ولی همون لحظه چشمم افتاد به کبودی روی بازوم. از جام که بلند شدم چشمم خورد به جعبه‌ای که روی تخت گذاشته شده بود. توش نامه‌ای بود به همراه یک عدد سی دی. توی نامه از من تشکر شده بود به خاطر همکاری کردن با هنرمندی که قصد داره، درد و رنج انسان‌ها رو تبدیل به موسیقی کنه.

با عجله سی‌دی رو توی دستگاه گذاشتم. موسیقی عجیبی بود، درست همون سبکی که توی اون اتاق تاریک پخش می‌شد. خوب که دقت کردم لابه‏لای نت‌های آهنگ ناله‌ها و جیغ‌های خودم ضبط شده بود.

نویسنده داستان : مهدیه بهرام اصل

خبرهای تصادفی

ارسال نظر