رکنا: هرم تنهایی به جانش چنگ می انداخت. هیچوقت تا این اندازه تنها نبود. هیچوقت تا این اندازه بی پناه نبود. قلبش پر از اندوه بود. اندوه مرگ و جدایی از مادر خوانده ولی این همه مشکل نبود.

او را آنقدر خوب بزرگ کرده بودند که بتواند از پس مرگ بر آید.

مرد از راه رسید. صدای بسته شدن در انگار پتک محکمی بود که بر قلبش می کوبید.

هیچوقت تا این اندازه از مرد و شریک زندگی اش واهمه نداشت. صدای مرد که در خانه پیچیده صدای گریه دخترک بلند شد.

ـ چه شده عزیزم. چرا می ترسی. پدرت آمده.

مرد با تحکم حرف می زد.

ـ کجا رفتی بچه سر راهی؟

زن برای لحظه ای ایستاد. به عقب برگشت و به چهره مرد نگاه کرد.

ـ چیه نگاه می کنی؟ مگر غیر از اینه؟ اصلاً می دانی پدرت کیست؟

اشک در چشمان زن دویده بود. بغض راه گلویش را بسته بود.

ـ نمی فهمی چه می گویی سهراب؟

ـ خوب می فهمم که چه می گویم. از تو و زندگی با تو بیزازم.

زن جلو رفت.

ـ خب رهایم کن.

مرد صدایش را دو رگه کرد.

ـ به دست کی تو را بسپارم. کسی را نداری. پدرت را پیدا کن.

پرده دوم

زن راهی شد؛ راهی روزنامه. عکسی از دوره کودکی و یک تکه کاغذ که روی آن نوشته شده بود: دختری با پتوی صورتی رنگ.

روز بعد آگهی اش چاپ شده بود. مرد بی محابا به زن هجوم می برد و فریاد می زد. زن جوان بی طاقت بود. کاش مادرخوانده اش بود. کاش کسی بود که حمایتش کند.

به گل های بی رنگ و روی قالی نگاه کرد. نمی توانست پدر و مادرش را ببخشد. نمی توانست بفهمد چرا رهایش کرده اند.

صدای تیک تیک ساعت در فضای سرد و بی روح خانه چنگ می انداخت. سهراب بزودی از راه می رسید. سرش را به سوی دخترش برگرداند و به چشم های درخواب و معصوم او خیره ماند.

پرده سوم

تلفن خانه پشت سر هم زنگ می خورد مرد گوشی را برداشت. صدای لرزان زنی از آن سو به گوش رسید.

ـ آگهی تان را دارم. من مادر دختر پتو صورتی ام. من و پدرش...

زن و مرد میانسال روی قالی بی رنگ نشسته و به ساعت چشم دوخته بودند.

ـ سال­‌های جوانی مان بود. با هم دعوا کرده بودیم. دعوای سختی بود. از خانه اش بیرون آمدم. نمی دانم چرا نتوانسته بودم تحمل کنم. نمی دانم چرا دخترم را با خود نبردم. بعد از یک هفته وقتی با پا در میانی بزرگ­ترها آشتی کردیم. جای خالی دخترمان همیشگی شد شوهرم بچه را سر راه گذشته بود. جوانی کرده بود. به هر دری زدیم پیدا نشد. حالا دخترمان را یافته ایم. آمده ایم او را ببینیم و گذشته را...

پرده چهارم

دخترک دست های کوچکش را روی سنگ گذاشته بود.

ـ مامان جونم! بابا بزرگ و مامان بزرگ اومدن. ولی دیر شده حالا تو رفتی.

مامان جونی چرا منو تنها گذاشتی. زن میانسال با دست‌هایی لرزان برگ های گل را روی سنگ قبر می ریخت و به قاب عکس خیره شده اشک می ریخت

خبرهای تصادفی

ارسال نظر