رکنا: پدر نگو برج زهر مار بگو، واقعاً بعضی از مردها توی خونه نوبرند، یعنی هیچی از آداب و معاشرت نمی دونند و تا سرشون به سنگ نخوره نمی فهمند که چیکاره اند. من نمونه بارز این جور پدرهام، از وقتی ازدواج کردم فکر می کردم همیشه باید با داد و فریاد دیسیپلین خودمو حفظ کنم و از زنم و خانوادش زهر چشم بگیرم.

زن بیچاره ام هم هر کاری می کردم تحملم می کرد و وقتی خیلی دیگه از دستم ناراحت می شد یه نفرین کوچولو می کرد که بالاخره اومد سراغم. «رویا» همیشه آخر دعوا به من می گفت: خدا سرت بیاره. اون موقع ها من همه اش می خندیدم و چیزی نمی گفتم اما همیشه از اینکه روزی غرورم پیش زنم بشکنه می ترسیدم.

روزی که بچه اولم، منظورم «مهرداد خان» به دنیا آمد، آرزویی که من از زبون زنم شنیدم برای آدم شدن من بود اما حیف که نشد و من نه تنها بهتر نشدم بلکه بدتر شدم. یادم میاد هنوز «رویا» توی استراحت زایمان بود که به خاطر حرفی که مامانش زده بود، یه کتک مفصل از من خورد.

وقتی یاد اون روزها می افتم می خام زمین دهن باز کنه و منو دولپی قورت بده. از چی بگم که روم نمی شه، از دسته گل هایی که آب دادم اگه بگم که لعن و نفرین ها بلند میشه.

«مهرداد خان» بزرگ و بزرگ تر شد. این پسر از بس از من می ترسید که وقتی من از سر کار می رفتم خونه به بهونه خواب می رفت توی اتاقش و دیگه بیرون نمی اومد.

یه بار وقتی من یک ماهی رفته بودم ماموریت خارج از کشور در حین برگشت به خونه «مهردادخان» بدو بدو اومد توی کوچه و خواست بپره توی بغلم اما قبل از اون یک سیلی محکم زدم توی گوشش. اصلاً انتظارشو نداشت، رویا پشت سر اون بود، زیر گریه زد و من به او پریدم چرا بچه باید بدون کفش و دمپایی بیاد توی کوچه.

فاصله بین من و «مهرداد خان» خیلی زیاد بود. تصور می کردم هم زنم و هم «مهردادخان» از من نفرت دارند اما نه اینکه ناراحت باشم بلکه اینو می ذاشتم توی حساب «مرد سالاری».

«مهرداد خان» شده بود 19 ساله و موهای «رویا» کم کم داشت مثل دندوناش سفید می شد. من هم که سنی ازم گذشته بود هنوز به قول مادر خدا بیامرزم آدم نشده بودم و هر روز پاچه اینو اونو می گرفتم.

بعضی وقت ها با بی محلی دور و بریام احساس می کردم کلی دشمن دارم اما هیچ وقت نفهمیدم که ایراد از خود درخته تا اینکه «مهرداد خان» کاری کرد کارستون و بلایی سرم آورد که هیچ وقت تصورش را نمی کردم و از اون می ترسیدم.

همیشه کابوس می دیدم که توی باتلاقی افتاده ام، رویا می خندد و «مهرداد خان» به جای اینکه دستمو بگیره پاشو گذاشته بود روی سرمو فشار می داد تا برم توی باتلاق. این کابوس بالاخره تعبیر شد و من افتادم توی چاه.

غروب یه روز وقتی از سر کار به خونه برگشتم دیدم توی جاکفشی کلی کفش پسرونه است. خیلی تعجب کردم این همه مرد یکجا بیان خونه من.

با جذبه خاصی رفتم توی خونه، «رویا» روسری و چادر سرش بود و داشت شربت درست می کرد. اون وقتی منو دید دست و پایش شروع کرد به لرزیدن، این زن چه قدر سختی کشیده بود، یک پسر گنده داشت اما باز هم مثل روزهای اول ازدواج ساکت و ترسو بود. صدای خنده های «مهرداد خان» رو شنیدم، داشتم کر می شدم. چند تا جوون که انگاری دوستای پسرم بودند بلند بلند می خندیدند و به قول خودشون جک تعریف می کردند. دیگه طاقت نیاوردم، رفتم سمت اتاق پذیرایی و بدون اینکه در بزنم یا سلامی کنم غضبناک رفتم توی اتاق و ایستادم وسط پذیرایی، انگار که هیچ کس توی اتاق نبود، همه ساکت بودند و لال مونی گرفته بودند، «مهرداد خان» از خجالت سرخپوست شده بود الان می فهمم اون چه حالی داشت.

چشامو بستم هرچی دلم می خواست به پسرم و مهموناش بار کردم وقتی یه بار دیگه به اطرافم نگاه کردم هیچ کس جز «مهردادخان» نبود، حالا دیگه موقعش بود، رفتم جلو، دستمو بلند کردم تا بزنم توی گوش پسرم. هنوز دستم به صورتش نخورده بود که احساس کردم یک دست قوی، مچ منو گرفته. باورم نمی شد، «مهردادخان» توی چشمانش اشک پر شده بود، وقتی خواستم با دست دیگه ام ضربه ای به او بزنم چیزی نفهمیدم فقط دیدم پسرم منو به گوشه ای هل داد.

وقتی به هوش آمدم توی تخت بیمارستان بودم، سعی کردم خودم را تکونی بدم اما نشد. یه دردی توی کمرم بود، نمی دونستم چی به سرم اومده.

تا اینکه «مهرداد خان» رو دیدم که سرش رو گذاشته روی تخت و خوابش برده.

به زور سرم رو مقداری بالا آوردم، اونجایی که سر پسرم بود از اشک های اون خیس شده بود، تازه یادم­ افتاد که چه اتفاقی افتاده بود، همون چیزی که «رویا» می گفت اما این بار خیلی بهتر از نفرین زن زجر کشیده ام، فهمیدم که دست بالای دست زیاده و یه روزی هر کاری بدی که کرده ام سرم می آد.

از بیمارستان مرخص شدم با دنیایی نقشه،می خواستم یک مرد و پدر دیگه ای بشم. الان که قراره «مهرداد خان» داماد بشه، هیچ آرزویی ندارم جز خوشبختی اون.

البته یه سورپریز هم برای «رویا» دارم، بعد از عروسی، قراره مثل پسرم و عروس خوبم، ما هم با تاخیر 35 ساله بریم ماه عسل. می خوام یکی از آرزوهای زنم که سفر به اروپا بود را عملی کنم تا بتونم یه مقدار از اون اشتباهاتی که کرده ام را جبران کنم.

امیدوارم «رویا» و «مهرداد خان» منو بخشیده باشند اما اگه اونا این کار و نکنن حق دارن چون من خیلی خیلی جا دارم تا آدم بشم!

خبرهای تصادفی

ارسال نظر