رکنا: بار سفر بسته بودند. وقت آن بود که راه بیفتند به طرف جاده‌ای که آنها را به هتل می‌رساند و ماه عسل‌شان را در آن می‌گذراندند. خسته بودند اما می‌ دانستند که پس از چندسال تلاش به هم رسیده‌اند و حالا نوبت آرامش بود. چمدان را که در صندوق عقب گذاشتند بابک با خوشحالی ماشین را روشن کرد. در طول راه مینا و بابک با هم از گذشته و آینده می‌گفتند. چیزی به پایان جاده نمانده بود که بابک ماشین را در یک منطقه با صفا نگه داشت.

بد نیست اینجا سفره‌ای بیندازیم و باهم کمی میوه و چای و ... بخوریم.

زیرانداز را انداختند و وسایل را روی آن چیدند. بابک پاهایش را تازه دراز کرده بود که صدای مهیبی به گوش رسید. ماشین‌ها یکی‌یکی متوقف شده و سرنشینان‌شان به سوی نقطه‌ای می‌دویدند. بابک هم بلند شده به آن سمت دویده بود. ماشینی در دره سقوط کرده بود. بابک بی‌آنکه بداند چه می‌کند، آرام خود را به محل سقوط ماشین رسانید. سال‌ها کوهنوردی تجربه لازم را برای عبور از راه کوهستانی به او آموخته بود. دقایقی طول کشید که بابک با یک کودک 2ساله از دره بیرون ‌‌آمد. دخترک زخمی بود؛ مرد جوان دخترک زخمی را سوار ماشین کرد. تلفنش را به آنهایی که در منطقه حاضر بودند داد.

- بچه را به بیمارستان می‌رسانم. این هم تلفن من. اینطور که فهمیدم، پدر و مادرش دیگر زنده نیستند.

«بهار» پس از چندروز بهبود یافته و مرخص شده بود. دخترک هیچ‌کسی را نداشت جز یک مادربزرگ، مادربزرگ وقتی شوق عروس و داماد را دیده بود بهار را به آنها سپرده بود. سال‌ها از آن روز می‌گذشت؛ روزی که بهار به آنها هدیه شده بود.هرسال آنها به آن منطقه می‌رفتند. مینا می‌دانست که این اتفاق، زیباترین هدیه‌ای بوده که خداوند به او داده است. مینا برگه‌های آزمایش را از میان آلبوم عکس 21‌سالگی بهار درآورده و به آنها نگاه می‌کرد. اگر بهار نبود سال‌ها بود که حسرت داشتن فرزند، قلبش را می شکست

خبرهای تصادفی

ارسال نظر