رکنا: به چین و چروک های صورتش دست کشید. لبخندی زد و با خودش گفت: اینجا ایستگاه آخر است.

بغضش را فروداد. می دانست که فردایی نخواهدا بود. فردایی که با این آینه، با این دیوارهای آشنا، با این تخت، با این پنجره و با این خانه قسمت کند. می دانست سهم او از صدای قناری ها، تنها سکوت خواهد بود.( سکوت!) سال های سال بود که از صبح تا غروب با سکوت سر کرده بود. ولی غروب که می رسید، فانوسی در قلب خسته اش روشن می شد. نوه اش که به خانه می آمد. دنیا رنگ دیگری می گرفت و چشم های بارانی اش به رنگین کمان سلام می گفت. امیر به چمدان بسته پدر بزرگ نگاه کرد و راهی مدرسه شد. آن روز آرزوی پسرک 10 ساله در زنگ انشاء این بود که کبوتری می شد تا لانه کوچکش را روبه روی پنجره تنهایی پدربزرگ می ساخت.

خبرهای تصادفی

ارسال نظر