رکنا: اختلاف پر هیاهوی یک زن و مرد برای ارثیه زن و درخواست مرد برای تصاحب بخشی از آن پرونده سیاهی را رقم زد. پرونده‌ای که در آخر سایبانی برای کودکان بی سرپرست فراهم کرد.

زن و مرد انگار هیچ کنترلی روی رفتارهایشان نداشتند. مرد سراسر خشم بود و زن سراسر قهر. آنقدر رنجیده بودند که مدام تکرار می‌کردند: آقای قاضی! شما را به خدا فقط حکم طلاق را صادر کنید. الان اگر این کار بشود بهتر از فردا است.

حکم جدایی پس از 6 ماه در حالی صادر شد که زن و شوهر به بیشترین میزان اختلاف‌شان رسیده بودند. با هم جر و بحث می‌کردند و اصلاً توجهی نداشتند کجا هستند و چه کسانی حرف‌هایشان را می‌شنوند.

زن و مرد با جر و بحث وارد دفترخانه شدند و در حالی که در گوشه‌ای نشسته بودند با هم حرف می‌زدند از صحبت‌هایشان معلوم بود که طلاق را آخرین راه حل می‌دانند.

غفار در حالی که سعی می‌کرد آنها را آرام کند شروع به صحبت کرد ولی بی‌فایده بود. زن پس از ناراحتی با بغض گفت: پس از مرگ پدرم اموال زیادی به من رسید و از این راه چند ملک در شهرستان به نام من شد. از آن روز زندگی‌مان عوض شد.

شوهرم تغییر رویه داد و پس از مدتی بهانه جویی گفت، اگر می‌خواهم با او زندگی کنم باید بخشی از این ارث و میراث را به نام او بزنم. حالا در این شرایط شما جای من باشید چه می‌گویید؟ آیا با مردی با این افکار زندگی می‌کنید؟

سردفتر پس از لحظاتی، جلسه طلاق را به روز دیگری موکول کرد.

یک هفته بعد

زن و مرد دوباره در دفترخانه حاضر شده بودند، اما این بار آرامتر رفتار می‌کردند. پس از لحظاتی مرد در حالی که سعی می‌کرد بهتر رفتار کند، گفت: متوجه اشتباهم شده‌ام می‌دانم این زمان یک هفته‌ای برای این بوده که ما بتوانیم بیشتر فکر کنیم.

من زندگی با همسرم را دوست دارم. جدا شدن و دوری از او برایم سخت است و دیگر به اموال همسرم کاری ندارم. می‌دانم که می‌توانم با کار و تلاش زندگی‌ام را بسازم. زن پس از شنیدن حرف‌های همسرش گفت حالا که سقف بالای سر فرزندانم حفظ شده و زندگی‌مان دوام پیدا کرده است بخشی از این اموال را وقف کودکان بی‌سرپرست می‌کنم و بقیه آن را می‌فروشم تا امکانات بهتری برای خانواده‌‌ام فراهم شود.

خبرهای تصادفی

ارسال نظر