رکنا: دروغگویی های زنانه در بی‌تالک به مرد مورد علاقه‌اش زندگی رؤیایی آنها را در کمتر از 6 ماه به خط طلاق کشاند.

هر دو 25 ساله هستند هیجان جوانی شان حتی در صدا و رفتارشان مشخص است. پسر می‌گوید: «با دروغ زندگی مان را شروع کرد و نمی‌توانم دیگر به او اعتماد کنم.» دختر می‌گوید: «من دوستت دارم و برای اینکه از دستت ندهم راستش را نگفتم.»

در حالی که با هم بحث می‌کنند وقتی نامشان فراخوانده می‌شود، در اتاق شعبه 268 دادگاه ونک را باز می‌کنند و روبه‌روی قاضی عمو زادی می‌ایستند تا هرچه سریع‌تر تکلیف زندگی شان مشخص شود.

زن جوان در حالی که نمی‌تواند باور کند شوهر او را دزد می‌نامد بهت زده می‌شود و نمی‌تواند این شرایط را قبول کند از طرفی حامد می‌گوید: «تو حتی ازدواج سابقت را مخفی کردی! از کجا معلوم دزدی کار تو نباشد؟!»

قاضی عموزادی می‌خواهد تا آرام باشند و یکی پس از دیگری صحبت کنند.

الهه می‌گوید: 16 ساله بودم که برای رفتن به خارج از کشور به اجبار مرا به عقد مردی در آوردند. من گناهی نداشتم و بعد از مدتی از همسر سابقم جدا شدم. حدود دو سال پیش با حامد در شبکه اجتماعی بی تالک آشنا شدم. او در کامرانیه زندگی می‌کرد و ما سمت ستارخان بودیم. پس از گذشت مدت زمانی از آشنایی‌مان متوجه شدیم خیلی علایق مشترک داریم. خیلی باهم خوب بودیم و تفاهم داشتیم او را مرد رؤیاهایم می‌دیدم و او نیز دائم می‌گفت همانی هستی که همیشه آرزویش را داشتم. همه آینده و خوشبختی‌ام را با حامد می‌دیدم پس از یک‌سال از آشنایی مان او به من پیشنهاد ازدواج داد. من می‌ترسیدم گذشته‌ام را به او بگویم چون من هیچ تقصیری نداشتم و به اجبار در سن کم به عقد مردی درآمدم که هیچ احساسی به او نداشتم و پس از مدتی از هم جدا شدیم. در مدتی که با حامد دوست بودم بهترین روزهای زندگی مان بود هر دو به هم علاقه داشتیم و همه نظرات و کارهایمان را با همفکری و نظر هم انجام می‌دادیم.

هر چند که در دوران دوستی اشتباهاتی داشتیم و شاید صمیمیت بیش از حد در رابطه‌مان باعث وابستگی بیشترمان شد ولی هردو باهم خوب و از شرایط راضی بودیم.

وی افزود: برخلاف حامد که خیلی‌ علاقه به ازدواج با من داشت، خانواده‌اش از همان ابتدا مخالف ازدواجمان بودند؛ آنها خانواده‌ای محدود و مذهبی بودند ولی ما فرهنگ‌مان با هم فرق داشت. من به خاطر علاقه به حامد حتی چادری شدم و پس از عقد و به نظر او دوباره چادر را کنار گذاشتم ولی مراقب رفتارم بودم که باعث بی‌حرمتی به همسرم و خانواده‌اش نشود . با وجود مخالفت های خانواده همسرم سرانجام به عقد هم درآمدیم و یک مراسم خیلی ساده گرفتیم. من برای ازدواج هیچ چیزی نخواستم؛ نه سرویس طلا، نه عروسی تنها آرامش می‌خواستم و زندگی با مردی که دوستش داشتم.

حامد حسابدار یک شرکت بود و من هم برای گذراندن زندگی‌مان در یک آرایشگاه مشغول کار نیمه وقت شدم تا با هم زندگی مان را رونق دهیم اما...

این زن جوان ادامه داد: همه خرج زندگی با من بود می‌خواستم زندگی کنم و برای همین حتی هزینه جهیزیه را که خانواده‌ام به من داد در پردیس خانه خریدم و نصف آن را به نام همسرم کردم تا به او اطمینان دهم زندگی برایمان مهم است نه مال و ثروت اما 6 ماه پس از آن، همه چیز عوض شد تهمت زدن ها، بی‌احترامی‌ها شروع شد و خلاصه همه رفتارها تغییر کرد.

خانواده همسرم به من تهمت دزدی 10 میلیون تومانی از گاوصندوق خانه‌شان زدند. اما من هرگز به هیچ پولی دست نزدم.

مرد جوان به میان صحبت همسرش پرید و گفت: او از ابتدا با دروغ مرا فریب داد از کجا معلوم کار او نباشد؟! اگر کار او نبود چرا دزدی را گردن گرفت و پول را پس داد.

الهه با بغض گفت: من برای اینکه تو را از دست ندهم این دزدی را گردن گرفتم و پس‌‌اندازی را که برای زندگی‌مان کنار گذاشتم به خانواده‌ات دادم تا دست از سر ما و زندگی مان بردارند ولی باعث شد تو همه تهمت‌های ناروا را باور کنی .

حامد که به هیچ عنوان راضی به ادامه این زندگی نبود از قاضی خواست تا هر چه زودتر حکم طلاق را صادر کند.

الهه در پایان به قاضی گفت: من همسر و زندگی‌ام را دوست دارم، عاشقش هستم فقط نمی‌خواستم از دستش بدهم. رفتارم اشتباه بود اما دختر بدی نیستم و رفتار اشتباهی از من سر نزده است. نمی‌خواهم زندگی‌ای را که با عشق و علاقه شروع کردیم از دست بدهم.

بنابراین گزارش قاضی عمو زادی وقتی عدم سازش آنان را دید حکم طلاق را صادر کرد و مرد جوان 3 دانگ خانه‌ای را که همسرش به نام او زده بود به وی برگرداند و آنها به صورت توافقی از هم جدا شدند.

این در حالی بود که هیچ کدامشان گمان نمی‌کردند عاقبت ازدواج اینترنتی و عشق سوزانشان به این زودی خاموش شود و تنها 6 ماه زیر یک سقف زندگی کنند.

خبرهای تصادفی

ارسال نظر