اشک هایش جاری شده بود و بغض گلویش را می فشرد. از روزی که مادر رفته بود خانه شان سرد و بیروح شده بود.

از روزی که پدر با همسر جدید به خانه آمده بود یک هفته ای می  گذشت. در این هفته احساس می کرد که این غریبه آمده است تا همه چیز را برای خودش کند، آمده است تا یاد مادر را به فراموشی بسپارد.

با خودش جنگ داشت. جنگی که بر ذهن او بزرگ بود. نمره هایش افت شدیدی کرده بود. قلبش پر از اندوه بود و فکر می کرد باید راهی پیدا کند که این زن از خانه شان برود.

چند هفته ای جنگیده بود اما پس از آن باور کرد او رفتنی نیست. شب با هزار فکر به خواب رفت. نیمه شب بود که چشم گشود. تصمیم اش را گرفته بود. ساک کوچکی را برداشت و پر از وسایل شخصی و قدیمی کرد. هدیه هایی را که مادر به او داده بود، برداشت.

این خانه دیگر جای او نبود.

صبح وقتی به مدرسه رفت حال و هوای دیگری داشت. از فرار می ترسید. از تنهایی می ترسید ولی انگار راهی برایش باقی نمانده بود.

خانم معلم وقتی دست روی پیشانی اش گذاشت، او را روانه خانه کرد.

روی تخت افتاد و از هوش رفت. وقتی چشم باز کرد دستمال خیس را روی پیشانی اش حس کرد. تب اش پایین آمده بود. عطر سبزی سوپ فضای خانه را پرکرده بود. سربرگردانید قاب عکس مادر با یک شاخه گل روی میز کنار تخت قرار گرفته بود.

بغض دخترک در فضای اتاق وقتی گشوده شد که سرش روی شانه های مادر بود. به جای فرار از او، به او پناه برده بود

خبرهای تصادفی

ارسال نظر