رکنا: فکرش به هم ریخته بود. دل و دماغ نداشت. نمی دانست با این شرایط چگونه باید به زندگی ادامه دهد.

ملیحه دیگر آن زن رویاهایش نبود. انگار فاصله ای عمیق بین آنها افتاده بود؛ فاصله ای که زندگی اش را به سوی پرتگاه نیستی سوق می داد. چند روزی بود که ملیحه به قهر از خانه رفته بود. گفته بود تا وقتی که رفتارهایت عوض نشود تا وقتی که درست رفتار نکنی، تا زمانی که نتوانی برنامه درستی در زندگی داشته باشی تا وقتی که متوجه نشوی ازدواج یک تعهد و مسوولیت جدید است از من انتظار بازگشت نداشته باش؛ گفته بود و رفته بود. با هر کسی حرف زده بود، همه حق را به ملیحه داده بودند. این آخری هم مشاوری بود که پیش او رفته بود و مشاور هم برخی از همان جمله ها را یاد آوری کرده بود. ذهنش آرام نبود، پا روی پدال گاز می فشرد و فکر می کرد. باید دنبال ملیحه می رفت ولی آخر چطور؟ پس غرورش چه می شد؟ به او گفته بودند، غرورش را باید زیر پا بگذارد تا مرد شود، ولی سخت بود. تا آن سن اصلاً این کار را نکرده بود. در یک لحظه وقتی صدای برخورد و تکان خوردن ماشین را شنید از جا پرید. بی اختیار پاهایش پدال ترمز را فشرده بودند، ولی انگار دیر شده بود. از ماشین پیاده شد. جوانی جلوی ماشین در خون می غلتید. کسی در خیابان نبود. به اطراف نگاه کرد. با عجله سوار شد. همین که ماشین را روشن کرد دوباره جمله های ملیحه در ذهنش ردیف شدند. وقتی احساس تعهد کردی در برابر چیزها و افرادی که در کنار تو هستند، درست فکر می کنی و به راحتی نمی توانی چشم بر آنها ببندی. آن وقت متوجه می شوی این شاخه گل چقدر با ارزش است و تو حق نداری گلبرگ های آن را جدا کنی. آن وقت می فهمی که انجام بعضی کارها زرنگی نیست. دیگر حاضر نیستی در صف بزنی و دیگر با صدای بلند ضبطت همسایه را تا نیمه شب آزار نمی دهی. یادت نمی رود که همه حق از آن تو نیست، دیگران هم حق دارند. باور نمی کرد که به این زودی به او رضایت دهند. کسی را نداشت. کسی را که دنبال کارهایش بیفتد. شاید شانس آورده بود. وقتی ملیحه را دید که روبه روی او ایستاده و سند آورده است، اشک در چشمانش جمع شد. تمام حرف های ملیحه را باور کرده بود. اگر مفهوم تعهد و مسوولیت را درک کنی تا آخر زندگی با تو می مانم.

خبرهای تصادفی

ارسال نظر